شنبه سی ام مهر 1390
امام زمان ارواحنا له الفدا خطاب به سید
ابوالحسن اصفهانی که از مراجع تقلید بودن می نویسد:
«...خودت را برای مردم ارزان کن! و در دسترس
قرار بده... و حاجت های مردم را برآور، ما یاریت می کنیم.» 
با دقت به این دو حکایت توجه
کنید:
داماد علامه امینی صاحب کتاب شریف الغدیر می
گوید:
در اوائل طلبگی در حجره مدرسه، مشغول ریاضت هایی
بودم به خاطر همین نیمه شبها از خواب بیدار می شدم و به تهجد و شب زنده داری می
پرداختم.
مدرسه ما خادمی داشت که در خدمتگزاری به طلاب از
هیچ کمکی مضایقه نمی کرد، علاوه بر تمیز کردن مدرسه که وظیفه اش بود حجره های طلبه
ها را هم تمیز می کرد، برایشان نان می گرفت، آب می آورد و اگر اجازه می دادند
لباسهایشان را هم می شست بسیار کم حرف و پرکار بود.
شب چهارشنبه ای وقتی نیمه شب برای عبادت بیدار
شدم نوری در اتاق خادم توجهم را جلب کرد می خواستم به سمت آن نور بروم که دیدم
قدرت رفتن ندارم فهمیدم مصلحتی در این امر است ایستادم، صدای صحبت کردن خادم را با
کسی می شنیدم، ولی صدای کسی که خادم با او صحبت می کرد به گوشم نمی رسید. بعد از
مدتی نور رفت سریع به سمت اتاق خادم رفتم در زدم بعد از باز کردن در و سلام و
احوالپرسی، پرسیدم این نور چه بود؟ رنگ از رخساره اش پرید می خواست جواب ندهد ولی
من ول کنش نبودم تا آخر مرا قسم داد که می گویم ولی تا روز جمعه به کسی از این
جریان چیزی نگو. قبول کردم او هم جریان را برایم گفت که وجود مقدس امام زمان
(عج)تشریف آورده بودند در اتاق من، و از خصوصیات یارانشان برایم صحبت کردند و
فرمودند که آماده شوم جمعه میایند سراغم تا من هم به کارگزاران و خادمانشان ملحق
شوم.
با حسرت به چهره خادم نگاهی انداختم و از اینکه
تا حالا برایم کارهایی را انجام داده بود احساس شرمندگی نمودم. روز جمعه چشم از خادم
برنداشتم تا لحظه بردنش را ببینم. نزدیک ظهر خادم کنار لبه حوض نشسته بود، یک لحظه
حواس من به چیزی پرت شد تا برگشتم دیدم اثری از خادم نیست او رفت و دیگر هیچ یک از
طلبه ها او را ندید.
حکایت دوم:
آقای زهیر ابریشمی گلپایگانی فرزند محمد می
نویسد:
در ایامی که در کاظمین بودم، روزی یه پارک کنار
صحن مبارک امام موسی کاظم(ع)رفتم. پیرمردی را دیدم که دستش زخم بود، پرسیدم:«این
زخم از چیست؟»گفت: تیغ درخت خرما به دستم رفته و هر سال عود می کند، الان هم خون
زیادی از دستم رفته.
چون او را ناراحت دیدم، پیشنهاد کردم که به بیمارستان
برویم. تاکسی گرفتم و به بیمارستان«الجمهوریه»کاظمین رفتیم.
دکتر ایشان را دید و گفت: باید عمل شود.
ایستادم و دکتر هم سرپایی عمل کرد و ریشه تیغ را
از دست او بیرون آورد، بعد از عمل پیرمرد ضعف شدیدی پیدا کرده بود به دکان کبابی
رفتم و غذایی برایش آوردم و بعد از اینکه کاملا خاطر جمع شدم خوب شده است، به طرف
مغازه برادرم برگشتم. به همان پارک رسیدم، چشمم به آقایی افتاد که با لباس عربی
روی نیمکت نشسته و به من نگاه می کند نزدیکتر شدم، سلام کرد و سه بار فرمود: بارک
الله.
من قدم به قدم که جلو می رفتم بیشتر مجذوب آن
آقا می شدم اما چند قدم که نزدیک شدم دیدم که آقا نیست با اینکه خیلی خلوت بود،
نفهمیدم ایشان کجا رفتند. از بعضی علما پرسیدم گفتند: وجود اقدس امام زمان(عج)بوده
که نسبت به خدمتی که به برادر دینیت انجام دادی، از تو راضی شده.
روایات مربوطه:
امام صادق(ع): خدای عز و جل فرموده است: مردم
خانواده من هستند پس محبوب ترین آنها نزد من کسانی هستند که با مردم مهربان تر و
در راه برآوردن نیازهای آنان کوشاتر باشند.
پیامبر اکرم(ص):هرکس یک نیاز مومن را روا سازد
خداوند نیازهای فراوان او را روا سازد که کمترینش بهشت است.
امام صادق(ع):هرگاه مومنی بتواند برادر خود را
یاری رساند، اما کمکش نکند خداوند در دنیا و آخرت او را تنها می گذارد.
و اما...
خالق عاشق خلقش است و خدا عاشق ما. حال اگر تو
خادم این خلق شوی با خالق طرف حسابی و او خوب حسابرسی می کند.
کافی
است یک قدم برای خدمت به خلق به نیت رضایت خالق برداریم، صدها قدم برای ما
برمیدارد و خلقی را خادم ما میکند.
دیگر به سنگهای وسط خیابان محل بدهیم و
نابینایان را راهنمایی و پیران را دستگیری کنیم. مورچگان را له نکنیم. به کسی آدرس
اشتباهی ندهیم و اگر توانستیم به رفیقانمان حتما قرض بدهیم...
راستی مواظب باشیم شیطان در کمین
است.
کتاب:تمنای وصال، نوشته حسن محمودی
|